الشيخ علي اكبر النهاوندي

307

العبقري الحسان في أحوال موالانا صاحب الزمان ( ع )

ابراهيم فرمود : اى لوط ! اينك زمين خدا را فسحت وسعت بسيار باشد ، به صواب نزديك است كه از حبرون حركت كرده به بلاد مؤتفكات ، سكون نمايى و مردم را به خدا دعوت فرمايى . مؤتفكات را كه به مكذّبات ، ترجمه كرده‌اند ؛ عبارت از پنج شهر از نواحى اردن از مملكت شام است كه نام آن امصار چنين مىباشد : اوّل ؛ سدوم كه نام ملك آن برع بوده . دوّم ؛ ادمه كه پادشاهش برسع نام داشت . سوّم ؛ ادمه و نام پادشاه آن‌را سناب مىگفتند . چهارم ؛ صبوييم و ملكش را سميبر مىخواندند . پنجم ؛ بلع كه آن‌را صغر نيز مىناميدند . از هركدام از اين شهرها ، صد هزار مرد دلاور بيرون مىآمد كه درخور ميدان جنگ بود . على الجمله ، لوط به فرمان ابراهيم بدان ملك وارد شد ، مقيم گشت و دخترى از قبايل آن مملكت را با خود كابين بست ، به سراى آورد و مردم را به سوى خدا فرا خواند . پس از چندى ، كدار لا عمر كه ملك عيلام ، امر أفل سلطان سفار ، اريوك ، ملك الاسار و ثدعال ، پادشاه طوايف برّى را با خود متّفق كرده بر سر مؤتفكات آمد . ملوك مؤتفكات نيز ساز سپاه داده ، به اتّفاق بيرون شدند ، در ظاهر مؤتفكات در وادى سديم كه قريب به شهر سدوم است ، مصاف بزرگى رخ داد و جمعى عظيم به هلاكت رسيدند . عاقبت الامر ، ملوك مؤتفكات از آن مقاتلت و مبارزت توانايى نياورده ، شكست خوردند ، لشكريان كدار لاعمر پى هزيمت‌شدگان تاخته و هم‌آهنگ وارد سدوم و عموره شدند و هرچه يافتند به نهب و غارت بردند . حضرت لوط عليه السّلام كه ساكن سدوم بود ، اسير و دستگير شد و اموالش بهرهء تاخت و تاراج گرديد . تنى چند از خدّام لوط كه از آن ورطه خلاصى يافته بودند ، اين خبر را براى خليل آوردند . حضرت چون از گرفتارى برادرزاده‌اش آگاهى يافت ، فورا سيصد و هجده تن از خدّام و خانه‌زادان خويش را برنشانده ، از پى ايشان بشتافت و شبانگاه ، بدان سپاه بزرگ رسيد و حرب عظيمى بپيوست ، آن گروه انبوه را شكست داد و تا به حوبه كه